

وقتی یک گل عظیم بیگانه به نام "دارول" به طور غیرمنتظرهای در یک رویداد مرگبار فوران میکند و موجودات هیولایی را آزاد میکند که جمعیت ژاپن را نابود میکنند، ریتا در این ویرانی گرفتار میشود و کشته میشود. اما دوباره از خواب بیدار میشود. و دوباره. ریتا که در یک حلقه زمانی بیپایان گرفتار شده است، باید با تروما و تکرار مرگ کنار بیاید تا اینکه با کیجی، مرد جوان خجالتی که در همان چرخه گرفتار شده است، برخورد میکند. آنها با هم میجنگند تا از این حلقه رها شوند و در هرج و مرج اطرافشان معنا پیدا کنند.