یک «سوارکار سیاه» مرموز، دختران جوان را در نزدیکی روستای «دیکانکا» به قتل میرساند و تاکنون جان یازده زن را گرفته است. نیکلای گوگول، نویسندهای از سنپترزبورگ، مسئولیت رسیدگی به این پرونده را بر عهده میگیرد؛ اما هرچه به حل معما نزدیکتر میشود، دچار حملات عصبی شدیدتری شده و گرفتار رؤیاهایی هولناک میشود. وقتی درمییابد که قربانی بعدی، معشوقهاش «لیزا» است، در توانایی خود برای محافظت از او و ایستادگی در برابر قاتل دچار تردید میشود. خوشبختانه، او با فردی آشنا میشود که میتواند یاریاش کند: «خوما بروت»؛ شکارچی جادوگران، رزمیکار و فیلسوف. آنها با هم سه شبِ وحشتناک را در کلیسایی قدیمی سپری میکنند تا مراسم ترحیم «اولیانا» (جادوگر) را برگزار کرده و روح شیطانی و هولناک «وی» (Viy) را احضار کنند.