

اولیویا، دختری ۱۲ ساله از طبقه متوسط، وقتی خانوادهاش (مادر، برادر کوچک و خودش) از خانه بیرون رانده میشوند و مجبور به زندگی در آپارتمانی متروکه در حاشیه شهر بزرگ، در محله ای فقیرنشین میشوند، مجبور میشود نیازهای اولیه خود را از نو سازماندهی کند. مادرش دیگر نمیتواند این وضعیت را تحمل کند و دچار افسردگی میشود، بنابراین اولیویا باید جای او را بگیرد. این به معنای مراقبت از برادر و مادرش است، در حالی که با احساس یک زلزله عاطفی دست و پنجه نرم میکند. اما او تنها نیست، اولیویا دوستانی پیدا خواهد کرد که به او کمک میکنند زندگی خود را از دیدگاههای دیگر ببیند. زیرا اتفاقات همیشه آنطور که ما میخواهیم رخ نمیدهند، اما ما میتوانیم نحوه زندگی خود را انتخاب کنیم.